چه عیبی داره اگه من دوباره بخوام آپ کنم ؟ کسی من رو منع نمی کنه مگه نه ؟ ![]()
خیلی وقته که هیچ خبری نیست ... خبر هست اما ... خبر خوب نیست ... خبر خوب هست اما ... خبر وفاداری نیست !
بی وفایی مد شده نه ؟ هر کی بی وفا تره محبوب ترم هست ؟ یا به قول خودمون با کلاس تره .
خیلی وقته بهت سر نزدم وب قشنگم ... می دونم . بذار ببینم ... امممم ... اولین آپم توی این وب واسه بهمن 87 ه .
الان حدودا سه سالی می گذره ... هه ... اگه الانم آپ نمی کردم و می ذاشتم فروردین دقیقا یک سالی میشد که نبودم .
اما این مدت کجاها بودم رو خودم هم نمی دونم . میشه گفت همه جا ... میشه گفت هم هیچ جا ... !
شده خیلی وقتا خیلی کارا کنین اما حتی یکیشون خوشحالتون نکنه ؟
این جا فقط ... فقط واسه دل خودم می نویسم . که اگه اینم ننویسم شاید هیچ وقت نتونم ادامه بدم .
خدای من ...
خدایا ... این بار به جای همه ی رویاهای دخترونه دلم می خواد خودت رو بغل بگیرم ...
دلم می خواد این قدر فشارت بدم تا بدونی چقدر دوستت دارم ...
تا بدونی که من می دونم ... می دونم همیشه به یادمونی . می دونم که تو هم دوستمون داری ...
شاید بیشتر از ما اما ... بذار یه کوچولو تو دل خودم ... یکمی به خودم تلقین کنم که من بیشتر از دوست داشتن تو
دوستت دارم .
خدایا ... آخر همه ی نمازام و ورد زبونم این شده ...
این خوشبختی رو از ما نگیر ...
خدایا یکمی دلشوره دارم ... مطمئنم کن ... . به خودت قسم خیلی دوستت دارم ...
توکلم مثل همیشه به توئه و بعد به اونی که هر روز مزاحمش میشم ...
خدای من ... خدای من ... خدای من ... اگه تو بخوای ... فقط اگه بخوای همه چیز میشه ...
پس ازت می خوام که بخوای ما خوشبخت بمونیم ... خدایا آرزوی قلبیمه ...
تو که می دونی تو دل من چی میگذره مگه نه ؟
بازم بگم کمکم کن ؟! بازم بهت التماس کنم که تنهامون نذار ... !
خدایا خودت می دونی تا آخر عمرم عاشت می مونم ... می دونی که فقیر ترین بنده تم ... شاید دورترینش ...
کمکم کن خدای بزرگ و قشنگ من ... دوستت دارم ... خیلی زیاد ...

آسمان را می فروشم
سقف کوچکی می خرم
نه به وسعت آسمان
به وسعت دستان باز شده ام
و زمین را در حراجی شهر
به ستارگان می سپارم
و به اندازه ی پیکر خاکیم
تابوتی می خرم
هوا را به ماه هدیه می کنم
و برای خود در حد یک نفس
عطر گل اطلسی می خرم
فرصتم را به باد ها می دهم
و به قدر یک مهتاب
روزگار را به تکاپو وا می دارم
و عشق را بو می کشم
تا این گونه
به آرامش دست یابم ...

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ي ليلا نشست
عشق، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت يارب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
خسته ام زين عشق دلخونم نکن
منکه مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه دگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگت پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
وز مشرق خیال
تو ، صبح تابناکتری را
-سر در کنار من -
با چهره ی شکفته چو گلهای نسترن
لبخند می زنی
من آفتاب پاکتری را
در نوشخند مهر تو می بینم
در مطلع بلند شکفتن
من روز خویش را ،
با آفتاب روی تو ،
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم .
من با تو می نویسم و حرف می زنم
وز شوق این محال
- که دستم به دست توست -
من جای راه رفتن ،
پرواز می کنم !
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش ، یا در میان جمع ، خاموش می نشینم :
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم .
گاهی میان مردم ؛ در ازدحام شهر
غیر از تو ، هر چه هست فراموش می کنم !
گویند این و آن - آهسته - :
- هان و هان !
دیوانه را ببینید !
بیخود ، چو کودکان ،
لبخند می زند !
با خود ، چگونه گرم سخن گفتن است ؟! - آه ،
من ، دور از این ملامت بیگاه ،
همچنان ،
سرمست ،
در فضای پریخانه ی راز
شاد از شکوه طالع و بخت موافقم .
آخر ، چگونه بامگ بر آرم که : - عاقلان
دیوانه نیستم ،
به خدا سخت عاشقم !

نیمه شب اواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای اغاز کردیم در خیال
دل بـــه یـــاد اورد ایــــام وصــال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد اورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
ان نظر بازی ان اسرار را
ان دو چشم مست اهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
امد و هم اشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین اغاز شد دلبستگی
وای از ان شب زنده داری تا سحر
وای از ان عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
امد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بین ما اغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشق وفا دارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افسون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از یرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی افاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
اخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام ان عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمخان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
ان کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول ان رحمت نشد
ان طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره اب گشتم کم شدم
اخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه اب رفته باز اید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم اشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است...
در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
من آن شیرین ادا را می شناسم
من آن دور آشنا را می شناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از این جا من خدا را می شناسم
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من ؟!!!

به همين سادگي رفتي بي خداحافظ عزيزم
سهم تو روز تازه سهم من اشک که بريزم
به همين سادگي کم شد عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نيست مي دونم خودم اينو از تو خواستم
به جون ستاره هامي تو عزيزتر از چشامي
هر جا هستي خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامي
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت يه وقتي
که دوست ندارم اينو به خدا گفتم به سختي
من اگه دوست نداشتم پاي غمهات نمي موندم
واست اين همه ترانه از ته دل نمي خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود که مي ديدم
داري آب مي شي مي ميري اينو از همه شنيدم
دارم از دوريت مي ميرم تا کنار من نسوزي
از دلم نمي ري عمرم نفس هامي که هنوزي
تو رو محض خيره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتي روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمي موني منه تنها رو دعا کن
خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن

گــرچـه پایــان راه نـا پیـداست
مـن به پایــان دگـر نینـدیشــم
که همین دوست داشتن زیباست

تا مدتی بای
بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از می حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این صد و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نا مهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویرانتر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه
گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه
گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه
می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس او باور نکرد
خود نمی دانم خدایا چیستم !
یک نفر با من بگوید کیستم !
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من ست
شاهد من چشم بیمار من ست
فکر می کردم که او یار من ست
نه فقط در فکر آزار من ست
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش کین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشم هایش مست مادر زاد بود
یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !

تا کی انتظاره جمعه ها
غمگینم برگرد ...
کی می رسی مهتاب شب شکن
شمعی دست باده عمر من
محتاجم برگرد ... برگرد ...
گل خوشبوی نرگس
به منم اشاره کن
پروازم بده
زخم بالم رو چاره کن
تا دیر نشده
ناجی من
برگرد ...

نمی دونم چرا بازم برگشتم
دلم برای وبلاگ تنگ شده بود
راستش چند روزی همش ناراحت بودم و از خودم بدم میومد
شاید وبلاگ رو واگذار کنم اما دلم نمیاد
ای کاش هیچ چیز بدی تو دنیا نبود
ای کاش هیچ غمی نبود
ای کاش هیچ عشقی نبود
دلم داره میترکه
نا امیدی بده خیلی بده
هر وقت خندیدم گریه حسودیش شد و اومد سراغم
هر وقت امیدوار شدم نا امیدی در خونه رو زد
هر وقت می گفتم عیب نداره میگذره اینم ساعت با من لجبازی کرد
می ترسم دیگه دستام سمت آسمون نره می ترسم
خدا رو فراموش کنم
می ترسم یادم بره که خیلی دوسش دارم
اگه خدا رو نداشتم نابود میشدم فنا میشدم به نیستی می رفتم ...
خدا جون به خودت قسم خیلـــــــی دوست دارم
همیشه پیشم بمون
تنهام نذار
از تنهایی می ترسم ...

| Design By : Night Melody |



